محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2224

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خويش بنگرند و چنين وا نمودند كه امر به معروف مىكنند و از عثمان چيزهايى مىپرسند كه ميان مردم شيوع يابد و بر او ثابت شود . پس سوى مدينه آمدند و عثمان دو مرد مخزومى و زهرى را فرستاد و گفت : « ببينيد چه مىخواهند و از كار آنها آگاه شويد » اين دو تن از آنها بودند كه عثمان تنبيهشان كرده بود اما رعايت حق كردند و دستخوش كينه نشدند و چون آمدگان اين دو تن را بديدند عقده از دل برگرفتند و منظور خويش را با آنها بگفتند . دو فرستاده گفتند : « از مردم مدينه كى با شماست ؟ » گفتند : « سه كس » پرسيدند : « آيا جز اينان كسى هست ؟ » گفتند : « نه » پرسيدند : « چه مىخواهيد بكنيد ؟ » گفتند : « مىخواهيم چيزهايى را كه از پيش در خاطر انداخته‌ايم از عثمان بپرسيم آنگاه پيش مردم باز گرديم و گوييم وى را معترف كرديم و از آن بيزارى نكرد و توبه نياورد ، آنگاه بعنوان حج برون شويم و بياييم و اطراف او را بگيريم و خلعش كنيم و اگر مقاومت كرد خونش بريزيم » كه عاقبت چنان شد . پس ، آن دو كس بازگشتند و قصه را به عثمان گفتند كه بخنديد و گفت : « خدايا ، اين كسان را عافيت بخش ، كه اگر عافيت نبخشى تيره روز شوند . عمار بر عباس بن عتبة بن ابى لهب تاخته و او را كوفته است . محمد بن ابى بكر چنان مغرور است كه پندارد حقى بر او مقرر نيست ، ابن سهله دچار بليه مىشود . » آنگاه كوفيان و بصريان را پيش خواند و نداى نماز جماعت داد آنها پاى منبر و پيش وى بودند ، ياران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم نيز بيامدند و عثمان را در ميان گرفتند و او حمد خدا گفت و ثناى او كرد و خبر آن جمع را با آنها بگفت و آن دو مرد به سخن ايستادند .